دیروز بعد از یکسال رفتم خونه پدر بزرگ پدری!!!
حتما هر کی بشنوه میگه چقد بی معرفت!!یا میگه جوونای امروزن دیگه قدر بزگترارو نمیدونن!!
دیروز بادیدن پدر بزرگ و مادربزرگ هیچ احساسی بهم دست نداد نه خوشحال شدم از دیدنشون نه ناراحت از مریضیشون
دیروز بهشون زل زدم وهمش ذهنم رفت به گذشته به بچگی به ۶سال قبل موقع فوت بابا
كاش حداقل يه خاطره خوب و قشنگ ازشون داشتم
از بچگی خونشون رو دوست نداشتیم
باید مرتب و منظم میرفتیم جیک نمیزدیم به شیرینی ناخنک نمیزدیم نمیخندیدیم بازی نمیکردیم تا آقاجون و مادرجون ناراحت نشن
با دیسیپلین بهمون نگاه میکردن و ما از ترس میلرزیدیم
وقتی از خونشون میومدیم بیرون انگار زندگی دوباره داشتیم
تو نوجوونی یه بار به خاطر بوی اودکلنی که زده بودم مادربزرگ یه قشقرقی به راه انداخت که ۵دقیقه نشده بود از خونشون بیرون اومدیم که در واقع بیرونمون کردن
سر ازدواجم اینقد آقاجون مخالفت کرد که آخرش یه دعوای حسابی با بابام کرد
۲باري هم كه با شوهرم رفتيم خونشون هر چي تونست بهش متلك گفت و ماهم دم نزديم....
درست زمانی که داشتم بیشتر و بیشتر عاشق بابام میشدم از دنيا رفت......
یه خونواده موند با ۳تا بچه دانشجو و یه مامان خوشگل ۳۸ ساله که همه اون موقع میگفتن شکل زنای ۳۰ سالست
مامانی تا شب ۷ام شد عین ۵۰ سالگی
بچه ها گیج و منگ....
اولین برخورد با پدربزرگ که حالا حکم پدر رو داشت :تکلیف اموال باید مشخص بشه یک سوم به من و مادر بزرگتون میرسه .من قیم دختر کوچیکه میشم اون یک سوم اموال هم موقع ازدواجتون به نام هر کدومتون میکنم به مادرتون اعتماد ندارم حتما ازدواج میکنه اموال پسرم..........
همش حرف از اموال زد
بعد از یه مدت که فهمید بابا همه چیزشو به نام مادر کرده بجز یه زمین که به نام خودش بوده طوفانی به پا شد
ماها طرف مامان بودیم
فوری یک سوم زمین رو گرفت و به سال نرسیده به نام یکی از پسراش که عمو ما باشند کرد....
هروقت رفتیم پیشش فقط از اموال از دست رفته و بیمعرفتی آینده مادرمون گفت
دیگه کمتر میدیدیمش و هر وقت هم میدیدیمش باید با بغض ازش جدا میشدیم
سال پیش عید که دیدمش هنوز مقتدر بود و زورگو و هنوز از بدیهای مادرم که مثل گل پاک و مهربونه میگفت
امسال عید هردو شون مریض و افتاده هستن
پرستار جدیدشون منو نشناخت و وقتی گفتم نوه پسریشون هستم نگاهی انداخت که یعنی خیلی بی معرفتی.....
پدر سالار دیروز با اون حال که دیدمت امروزم اصلن خراب نشد.....
خوب خوابیدم و اشتهام هم کم نشد و اصلن هم گریه نکردم
نکنه اثر ژن به ارث رسیده باشه پدر سالار؟؟