X
تبلیغات
جایی برای نوشتن چیزایی که دوست دارم

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
م : ن : مانا

رفتم بلاگ اسکای!!!

دوستان عزیز از این به بعد در manaasemani.blogsky.com مینویسم

خسته شدم از بلاگفا با اینهمه گیری که داره!!!

میگن بلاگ اسکای بهتره!!!!!!




چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
م : ن : مانا

شاهکار جدید مانی

در راستای هر چه بیشتر ضایع کردن مامان

ودر راستای اینکه بچم زبونش نمیچرخه بگه آی پد(i pad)

مانی خان در یک آبرو ریزی جدید

جلوی یک مهمان رو دربایستی دار

فرمودند:

مامان برو این بابا رو بیار من باهاش بازی کنم(به کسره نون در کلمه "این" قرائت فرمایید)

اینجانب:

مهمان عزیز:

مامان بزرگ:خاک عالم یه روز این بچه رو بردی خونه

 




دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
م : ن : مانا

طعم گس امید....

پیرمرد چهره مهربونی داره

گوشی رو که روی قلبش میذارم با یه تکون خفیف چشمش رو باز میکنه میگم ببخشید پدر جان

میگه پدر جان خودتی حداکثرش دیگه بگو داداش!!!

میخندم و میگم ببخشید میشه یه سرفه بزنید تا ریه تون رو بهتر گوش کنم

یه سرفه جانانه میکنه که تموم ICUمیلرزه

میگه هر چی میکشم از دست زنمه!!من که طوریم نیس و میخنده و ادامه میده زنم مثل دسته گله اگه نبود همون ۵سال قبل رفته بودم

پروندش رو ورق میزنم

نام پزشک بستری کننده................فوق تخصص خون و سرطان

تو شرح حالش نوشته از ۵ سال قبل سرطان معده داشته و حالا با متاستاز(دست اندازی سرطان از یه عضو به عضو دیگه)به ریه و تنگی نفس شدید بستری شده

داره حرف میزنه و من پرونده رو میخونم اصلن حرفش رو نمیفهمم و محو پروندم که یه جمله میخکوبم میکنه:

دکتر جان!نمیخوام بمیرم....

خیره به چشماش نگاه میکنم برق اشک رو میبینم و یه چند ثانیه خیره میمونم

میگم پدر....ببخشیدداداش!کی گفته قراربمیرید پس ما چه کاره ایم

ـ پسرم هم همینو میگه ولی میدونم همین روزا...

سرفش شدید میشه و خون بالا میاره

پرستارا میریزن دورش منم مرتب دارم میگم اینو بیارید اینکارو بکنید سریعCBC بفرستین بگین خون رزرو باشه......

حالش که کنترل میشه میرم بالا سرش و میگم خوبید؟

یه لبخند تلخ میزنه که یعنی چرت وپرت نگو!!!!!

یکی از پرستارا میاد بالا سرش و میگه دکتر بهترین؟؟؟؟؟!!!!

آروم میگم مگه پزشکه؟؟؟

پرستار داره میگه مگه نمیدونستین؟

که پیرمرد میگه آره!!!و میدونم که کانسر معده دارم که گریدش بالاست و متاستاز ریه و استخوان هم داده که شایع نیست ولی برای من اینطور شده

میگم آقای دکتر من دیگه چی بگم...

میگه هیچی دختر فقط بهم امید بده مثل یه مریض بی سواد!!!یه عمر به همه امید دادم!!آی آی که گاهی خودمم میدونستم امید الکیه ولی عجیب رو شون اثر میکرد...

دکتر....فوق خون میاد داخل و بالا سرمریض و یه بوسه رو پیشونیش میزنه و میگه بهتری بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلانه سلانه میرم پشت استیشن و میشینم سرم خیلی درد میکنه

خیلی سخته خیلی که بدونی تو بدنت چه خبره!!!که بدونی هیچ امیدی نیست.........

سختترش اینه که عزیزت جلوت آب بشه و تو هم بدونی واقعن امیدی نیست

دکتر ..........4روز بعد به دنبال 2 مرتبه عملیات احیا فوت کرد

 




یکشنبه بیستم فروردین 1391
م : ن : مانا

برای تو

امروز تولد توست

چه حس قشنگیه که امروز فکر میکنم باید فقط شاد باشم

انگار ته دلم یه بهانه برای شادی هست که هیچ ناراحتی نباید خرابش کنه

محمدم

خیلی خوبه که اینقدر خوبی

هرچند گاهی از خوبیهات لجم میگیره

هر چند گاهی بهت میگم بچه مثبت!!!!

ولی میخوام همینطور خوب باشی

هرچند با خوب بودنت بدیهای من بیشتر به چشم میاد....

برای تو نوشتم

برای تو که دوستت دارم

برای تو که میدونم دوستم داری




دوشنبه چهاردهم فروردین 1391
م : ن : مانا

پاییز پدر سالار

دیروز بعد از یکسال رفتم خونه پدر بزرگ پدری!!!

حتما هر کی بشنوه میگه چقد بی معرفت!!یا میگه جوونای امروزن دیگه قدر بزگترارو نمیدونن!!

دیروز بادیدن پدر بزرگ و مادربزرگ هیچ احساسی بهم دست نداد نه خوشحال شدم از دیدنشون نه ناراحت از مریضیشون

دیروز بهشون زل زدم وهمش ذهنم رفت به گذشته  به بچگی به ۶سال قبل موقع فوت بابا

كاش حداقل يه خاطره خوب و قشنگ ازشون داشتم

از بچگی خونشون رو دوست نداشتیم

باید مرتب و منظم میرفتیم جیک نمیزدیم به شیرینی ناخنک نمیزدیم نمیخندیدیم بازی نمیکردیم تا آقاجون و مادرجون ناراحت نشن

با دیسیپلین بهمون نگاه میکردن و ما از ترس میلرزیدیم

وقتی از خونشون میومدیم بیرون انگار زندگی دوباره داشتیم

تو نوجوونی یه بار به خاطر بوی اودکلنی که زده بودم مادربزرگ یه قشقرقی به راه انداخت که ۵دقیقه نشده بود از خونشون بیرون اومدیم که در واقع بیرونمون کردن

سر ازدواجم اینقد  آقاجون مخالفت کرد که آخرش یه دعوای حسابی با بابام کرد

۲باري هم كه با شوهرم رفتيم خونشون هر چي تونست بهش متلك گفت و ماهم دم نزديم....

درست زمانی که داشتم بیشتر و بیشتر عاشق بابام میشدم از دنيا رفت......

یه خونواده موند با ۳تا بچه دانشجو و یه مامان خوشگل ۳۸ ساله که همه اون موقع میگفتن شکل زنای ۳۰ سالست

مامانی تا شب ۷ام شد عین ۵۰ سالگی

بچه ها گیج و منگ....

اولین برخورد با پدربزرگ که حالا حکم پدر رو داشت :تکلیف اموال باید مشخص بشه یک سوم به من و مادر بزرگتون میرسه .من قیم دختر کوچیکه میشم اون یک سوم اموال هم موقع ازدواجتون به نام هر کدومتون میکنم به مادرتون اعتماد ندارم حتما ازدواج میکنه اموال پسرم..........

همش حرف از اموال زد

بعد از یه مدت که فهمید بابا همه چیزشو به نام مادر کرده بجز یه زمین  که به نام خودش بوده طوفانی به پا شد

ماها طرف مامان بودیم

فوری یک سوم زمین رو گرفت و به سال نرسیده به نام یکی از پسراش که عمو ما باشند کرد....

هروقت رفتیم پیشش فقط از اموال از دست رفته و بیمعرفتی آینده مادرمون گفت

دیگه کمتر میدیدیمش و هر وقت هم میدیدیمش باید با بغض ازش جدا میشدیم

سال پیش عید که دیدمش هنوز مقتدر بود و زورگو و هنوز از بدیهای مادرم که مثل گل پاک و مهربونه میگفت

امسال عید هردو شون مریض و افتاده هستن

پرستار جدیدشون منو نشناخت و وقتی گفتم نوه پسریشون هستم نگاهی انداخت که یعنی خیلی بی معرفتی.....

پدر سالار دیروز با اون حال که دیدمت امروزم اصلن خراب نشد.....

خوب خوابیدم و اشتهام هم کم نشد و اصلن هم گریه نکردم

نکنه اثر ژن به ارث رسیده باشه پدر سالار؟؟